



شب بود و آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود 
مي گفت: قشنگ ترين قصه را برايم بگو 
نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم
گفتم: چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن 
آهسته روي لبانش خم شدم 
وقصه ي بوسه را برايش گفتم آن گاه باران تمام شد
وآسمان برسر من مرواريد پاشيد






خدانگهدار عزیزم
اما نمی شه باورم
توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم
آخه چه طور دلم می یاد چشمات و گریون ببینم
میرم ولی این و بدون
چشم انتظارت میشینم
میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم
شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم
میرم ولی بدون یکی

خیلی تو رو دوست داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میذاره
خدانگهدار عزیزم
