






پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...
گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز
پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود
گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست




هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت
تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري
گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و
خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري
گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود و
ستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم
ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم
