تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

 گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

 پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود

 گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

 

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت

تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري

 گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و

 خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري

 گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود و

ستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم

ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

 www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:40  توسط شیوا  | 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي

      

                            دستان سردم را به او سپردم 

 

 گرمی قلبش را احساس نمود

 

و دیری نپایید که

 

گرمای عشق او تمام وجودم را تسخیر نمود ومن

 

زندانی ای برای قلب او بودم و

 

او زندانبان من

 

و این اسارت چه زیبا بود

 

 

      

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:9  توسط شیوا  | 

در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن گفتم جوهر ندارم گفت خونت را جوهر کن گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذ کن گفتم چه بنویسم گفت بنویس عشق من دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:17  توسط شیوا  | 

دوستت

 

 دارم را من        

 

   دل آويزترين شعر جهان

 

یافته ام این گل سرخ من است    

 

دامني پركن از اين گل كه بري خانه

 

 دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی   

 

هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين

 

 نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه

 

 وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم

 

 را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:56  توسط شیوا  | 

 

                    گاهي آرزو مي کنم...     

 

   کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

                   دختر 3

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 12:30  توسط شیوا  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:55  توسط شیوا  |