
همه جا خاموش... همه كس آرام... صداي نفس كوه به خود مي پيچيد... و سكوت حاكم بود... همگان مشغولند به خود... و سكوت پابر جاي... و من از ديدن يك برگ... بوجد آمده ام... و چنين داد زدم... "من اينجام... به تواي كوه بزرگ... سلام"... و صدايم گم شد!... سكوتي كه شكست... و دوباره حاكم شد!... كوه بر شرم خودش فايق گشت... و چنين داد پيام... سٍٍـــــــلام!... و سلامم برگشت
عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من و تو در چيست؟
دوستي گفت : من ديگران را به سلامي
با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي.
من به دروغي ديگران را از هم جدا مي كنم تو با مرگ
در زمستان,در غروبي سرد و خاموش,غروبي سرد و غمناك,در آنجا كه زمين از برف پوشيده ,در آنجا كه دل در لانه ي دلبر مياسايد و سردي درون خود را به گرمي تبديل مي سازد.در درون زندان زندگي,در آنجا كه فرياد دردناك به گوش مي رسد," چه زيباست در كنار يار بودن"


تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی


فراموشم نکن
اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم
ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه
دوستت خواهم داشت
وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف
نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه
آسمون
به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر
مهربونيات؛
به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه
مثل يه بت پرس
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس؟