valentine مبارک
عشق تنها بازيست كه به دليل تاريكى راز ان كشف نمى شود
با من باش گلکم
من که بی تو می میرم
عزیزم چی بگم...
اشکامو ندیدی چرا از من بریدی
چی بگم...
واسه تو چی بودم یه مشت خاک ناچیز
عزیزم چی بگم من رو تنها نزاری
تو جاده های پاییز
عزیزم چی بگم ...
دل پر از گلایم رفیق دردها شده
بعد سفر کردنت اسیر غمها شده
ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزهای خوبمون که گریه زاری بود
روزهای بد می رند
روزهای بدتر هم می یاد
از دل غم زده من نمی نم چی می خواد
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
سوی بد بیاری و راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرت رو به ما زدی
ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم این رو واست می خونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم