تبليغاتX
تنها عشق حقیقت دارد

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره ،

 

وقتی ناامید شدی به یاد بیار اونی رو که تنها امیدش تو هستی ،

 

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه و

 

 وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد اون کسی بیفت

 

که تو دلت یه کلبه ساخته

 

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویرسایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

 

گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم

 

گفتم: کجا؟

 

 

گفت: رو قلبت

 

 

گفتم: مگه می تونی

 

 

گفت: آره سخت نیست آسونه

 

 

گفتم: باشه بنویس تاهمیشه یادگاری بمونه

 

 

یه خنجر برداشت

 

 

گفتم: این چیه؟

 

 

گفت: سیسسسسسسس- ساکت شدم

 

 

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی ؟

 

 

 

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت

 

 

دوستت دارم دیوونه

 

 

اون رفته*خیلی وقته !!!  کجا؟ نمی دونم

 

 

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

 

 

http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gifhttp://i9.tinypic.com/542kah5.gif       http://i4.tinypic.com/62ig1h4.gif

 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه .

 

 

پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پیدا نکردی

 

 

هیچ وقت بهش دست نزنی اما اگه بهش دست زدی

 

 

سعی کن طاقتش رو داشته باشی

 

 

که تو دستهات نگهش داری

 

سایت آپلود بهترین عکسها و تصاویر

 

 

در رویاهای کودکانه آموختم به چیزی که به من تعلق

 

 

ندارد فکر نکنم اما ناگهان او همه ی فکرم شد .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط شیوا  | 

 

با من سخن بگو ..

 

شامگاهان وقتی که خورشید مانند قایقی  طلایی در اقیانوس خونین

 

به کوهساران

 

نزدیک می شود و کوچه از پای آخرین عابر تهی

 

مرا به خاطر آور

 

ای مهربان :

 

با نگهاهت با من سخن بگو 

 

با آن نگاهی که هنوز هم زیباست

 

و یاداور روزهای قشنگی ست  که

 

سکوت حکم فرما بود

 

و با نگاه ها سخن ها گفته می شد

 

 

ای مهربان

 

دست هایت را به سویم دراز کن

 

دست هایی که عطر چونه های باران خورده ای را می دهد

 

که باغبان قلبت در دلم کاشت

 

ای مهربان :با من سخن بگو ..

 

 

با من که شکسته تر از همیشه ام

 

با من که ...

 

ای صداقت بی انتها

 

و ای ترانه خاموش با من سخن بگو ..

 

از عشق بگو ...

 

با تو متولد شدم

 

اسارت

 

دستان سردم را  به او سپردم

 

گرمی قلبش را احساس نمودم

 

ودیری نپایید که ...

 

 

 

 

گرمی عشق او تمام وجودم را تسخیر نمود و

 

من زندانی ای برای قلب او بودم و

 

او زندانبان من و

 

 این اسارت چه زیبا بود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط شیوا  | 

 

           

 

من همیشه با تو هستم

 

تو رو از جون می پرستم

 

من فقط با تو می تونم

 

توی این دنیا بمونم

 

اگه تو نمونی پیشم

 

می بینی دیوونه میشم

 

 

 

 

 

 این صدای قلبم

 

می شنوی آره یا نه

 

می تونم داد بزنم

 

عشقمی یا نه ...

 

 

 

 

آخه من از تو می ترسم

 

میگن عاشقی جنون

 

نمی گم عاشقی مرده

 

اما دیگه نیمه جونه

 

 

mehrdad      mehrdad

 

 

توی این دوره زمونه

 

بعضی کارامون حرومه

 

 

آی زمونه آی زمونه

 

من شدم بی آشیونه

 

چرا رسم عاشقیمون

 

چنین شده به هر بهونه

 

 

 

 

تو یکی مثل صداقت

 

من یکی مثل فلاکت

 

تو شدی عاشق سوختم

 

من و دل رو بر تو دوختم

 

 

من همیشه با تو هستم

 

تو رو از جون می پرستم

 

من فقط با تو می تونم

 

توی این دنیا بمونم

 

آی زمونه ای زمونه

 

من شدم بی آشیونه

 

چرا رسم عاشقیمون

 

چنین شده به هر بهونه

 

 

این صدای قلبم

 

می شنوی آره یا نه

 

می تونم داد بزنم

 

عشقمی یا نه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:12  توسط شیوا  | 

 

آن گاه که عشق تو

 

گويند که غروب خورشيد غم انگيز است

 

       اما هيچ غروبي غم انگيز تر از غروب تنهايي نيست

  

زندگي زيباست اما نه به زيبايي حقيقت

 

 

          حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است

 

اما نه به سختي انتظار

 

 مراقب شادی توام

 

 آن گاه که عشق تو را می خواند

 

در پس او برو

 

اگر چه راه های عشق سخت و پر شیب است

 

و آن گاه که بالهایش تو را در خود می پیچند  ، آرام گیر

 

اگر چه شمشیر پنهان بالهایش تو را زخم زند .

 

بگذار

 

دل من بي انتها تكرار كند  كه تو را مي خواهد  فقط تو را

 

 

 

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقش پر از عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني

 تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:54  توسط شیوا  | 

رو درو دیوار این شهر

همش از تو یادگار

توی این کوچه ی تاریک

من و تنها نمیزاره

یاد حرفای قشنگت

که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات

که من و بهونه می کرد

 

میزنه آتیش به جونم

پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هام

واسه  کی پس بخونم

دل من هوا تو کرده

آخ کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی

بی تو من تنها ترینم

توی این بازی که سا ختی

من همه هستیم و باختم

زیر پات گذاشتی آخر

عشقی که من از تو ساختم

اگه تو دوستم نداشتی

از دلم خبر نداشتی

دلت از سنگ شده انگار که من و تنها گذاشتی

میزنه آتیش به جونم ...

می شینم منتظر این جا

تا تو برگردی دوباره

تا بشینی پای حرفام

بریم تا ماه و ستاره

می دونم می یای یه روزی

یه روزی که خیلی دیره

یه روزی دل شکستم

سر این کوچه می میره

میزنه آتیش به جونم

پس کجایی مهربونم

tangide

آخه من ترانه هام

واسه کی پس بخونم

دل من هوا تو کرده

آخ کجایی نازنینم

کاش که بودی و می دیدی

بی تو من تنها ترینم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 14:42  توسط شیوا  | 

باران ببار که بارش تو التیامی است برزخمهای ما ، باران ببار که

باریدن تو مرحمی است بردردهای ما

                                                       و ترنم اشک های تو

               روح خسته بیماری را از گونه ها می زداید .

باران !

      من ، تو را ناجی فریادها می دانم ،  چرا که خیال سبز شدن

                     را در روح خزان زده ما می پرورانی 

    عطرطراوت و شادابی را در آسمان بی رنگ و روح زندگی مان

                                                    می پراکنی !

باران !

  باران دوستت دارم ، چرا که مظهر هر پا کی و زیبایی در دنیا هستی .

بارش تو وصل تو ، مراد هر زمینی است .

ای باران !

       بیا با من امشب ببار ، چرا که بارش تو گرمی محبت را در

                دلها شعله ور می سازد و آب را در گلوی خسته ما

                                                  می چکاند .

                                           

                                                

 

 

توی که نامش بهار من یادش اندیشه من

دیدارش آرمان من

عشقش در قلب من

برای تو مینویسم

که بودنت بهار من  

و نبودنت خزان سرد من است

از کوه پرسیدم :عشق چیست ؟ گفت از من استوار تر

از دریا پرسیدم: عشق چیست ؟گفت از من وسیع تر

              از خورشید پر سیدم : عشق چیست؟ گفت از من پر فرو غ تر 

                  از آئینه  پرسیدم: عشق چیست ؟ گفت از صافتر ازمن

از خون پرسیدم: عشق چیست؟ گفت همچون خون در قلب من جاری است

از خود عشق پرسیدم : عشق چیست؟ گفت من سرگردانی پیش نیستم

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خارنشو.عشق را قبول كن ولي غرورت را ازدست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوزولي نذارپروانه

ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده ولي جون

كسي رونگير. براي عشق وصال كن ولي فرارنكن. براي عشق زندگي كن ولی

عاشقانه زندگي كن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:22  توسط شیوا  | 

 

همیشه در انتظار تو خواهم ماند

 

هرگز نگو "دوستت دارم " !                 

 اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی... .

درباره ی "احساسات " سخن نگو          

اگر واقعا وجود ندارد... .

هرگز "دستی را نگیر" !                     

  وقتی قصد شکستن قلبش را داری... .

هرگز نگو "برای همیشه " !                

  وقتی می دانی جدا می شوی... .

هرگز "به چشمانی نگاه نکن " !            

 وقتی قصد دروغ گفتن داری... .

هرگز "سلامی نده" !                           

وقتی می دانی خداحافظی در پیش است... .

"قلبی را قفل نکن " !                         

 وقتی کلیدش را نداری... .

 

زیبا ترین سایت عاشقانه

ول

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

از این ها یاد بگیر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:58  توسط شیوا  | 

شب بود و آسمان گريه ميکرد سرش را بر سينه ام نهاده بود 

مي گفت: قشنگ ترين قصه را برايم بگو

نگاهم را بر چشمان زيبايش دوختم

گفتم:  چشمانت را ببند چشمانش را بست ومن

آهسته روي لبانش خم شدم 

    وقصه ي بوسه را برايش گفتم آن گاه باران تمام شد

 وآسمان برسر من  مرواريد پاشيد

  رفــیــق

خدانگهدار عزیزم

اما نمی شه باورم

توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم

آخه چه طور دلم می یاد  چشمات و گریون ببینم

میرم ولی این و بدون

چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی

خیلی تو رو دوست داره

یکی که از دوری تو سر به بیابون میذاره

خدانگهدار عزیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:25  توسط شیوا  | 

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

 گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

 پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود

 گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

 

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت

تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري

 گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و

 خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري

 گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود و

ستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم

ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

 www.taranome-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:40  توسط شیوا  | 

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي: باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي

      

                            دستان سردم را به او سپردم 

 

 گرمی قلبش را احساس نمود

 

و دیری نپایید که

 

گرمای عشق او تمام وجودم را تسخیر نمود ومن

 

زندانی ای برای قلب او بودم و

 

او زندانبان من

 

و این اسارت چه زیبا بود

 

 

      

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:9  توسط شیوا  |